خرید بک لینک
فردا اولین امتحانم شروع میشه اما انگار حس امتحان ندارم . خسته هستم. بین درس هام شعرهای حافظ و سعدی با خودم ميخونم ، امان از شعرهای سعدی که اشک رو تو چشام جمع میکنه...
و بر خدا توکل کن و همین بس که خدا نگهبان است. ۳ احزاب

..............
خستم ، خسته...

نوشته شده توسط میم | لینک ثابت |

برچسب: خسته, نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

یه وقت هایی آدم کم میاره ، کم میاره دیگه...! در برابر همه چی ، در برابر شرایط ، در برابر خودش. اینجور موقع هاست که میگه این همه تلاش کردم ، هیچی... هیچی. یه وقت هایی دنیا نمیذاره، نمی دونم حتما باید بیشتر تلاش کرد بیشتر جنگید. اینجور موقع هاست که با خودم میگم اون کارهایی که کردم انگار همش الکی و پوچ بوده ، همشون انگار دود میشن میرن تو هوا و من می مونم یه عالمه حس های بد و ناامید کننده و یه روز رو

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

اونقدر خسته و ناراحتم که فقط با شنیدن صدای مامانم و دلداريش میتونم آروم بشم...

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

شما برای من بنویسید.

نظر ، پیشنهاد ، انتقاد و هر حرف دیگه

برچسب: نوبت, نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

از وقتی که اومدم خونه خیلی سرم گرم شده ، تفریح ، خرید ، کلاس رفتن ، مهمونی و ... کم تر اتفاق میفته تنها باشم و بابت این موضوع ناراحتم . انگار اون حاشیه ی امن از بین رفته . روال زندگیم بدون شوخی ، فقط شده خوردن و خوابیدن...! شوق و فکر توش نیست. باید این وضع رو جمع کنم تا قبل از این که خیلی دیر بشه. از همین الان. حال شما چطوره ؟ چی کار میکنید تو این تابستون داغ ؟؟؟ پ.ن : پست بعدیم رو زمانی میذارم

برچسب: همین,الان, نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

خب باید یه زمانی بگذره تا آدم به خودش بیاد و بتونه شرایط رو هضم کنه و خودش رو با همه چیز وفق بده و از خودش بودن خجالت نکشه و شروع کنه به ادامه دادن برای زندگی ای که دوسش داره و تلاش کنه وتلاش کنه و تلاش کنه. از وقتی اومدم خونه سردرگم بود و امروز ، یعنی همین الان خودم رو پیدا کردم ، البته سردرگمی هم عالمی داره !!! الان نشستم پشت میزم توی اتاقم ، یه جمله رو نوشتم روی این برگه های نکته نویسی کوچولو ز

برچسب: الان, نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

یه بار نوشته بودم که یه دفترچه دارم وکارهایی که باید انجام بدم و کارهایی که نباید انجام بدم(مثل غیبت نکردن ،سروقت نماز خوندن ، احترام گذاشتن ،کم استفاده کردن از نت و...) رو توش نوشتم و در آخر هر روز جلوشون علامت میزنم ، تیک سبز یعنی همه چیز خوب پیش رفته ، ضربدر آبی یعنی کم وبیش موفق بودم اما منفی قرمز یعنی خیلی عملکرد بدی داشتم. تا امروز فقط توی این دفترچه علامت میزدم اما تصمیم گرفتم از فردا که ش

برچسب: دفترچه, نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

سخته دیدن غم دیگران...

هنوز درد ستایش تو قلبمون بود که ماجرای آتنا قلبمون رو به درد آورد و حالا هم ماجرای بنیتا...

چی داره به سر دنیا میاد؟؟؟... انسانیت کجا رفته ؟؟؟

چقدر ستایش و آتنا و بنیتا ی ناشناس توی کشورمون داریم...

پ.ن : امروز میخواستم مثل همیشه پست بذارم اما اینقدر متاثر شده بودم که نمیتوستم به چیز دیگه ای فکر کنم.

نوشته شده توسط میم | لینک ثابت |

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند " همت " مسئله ای بسیار مهم که بنده این روزا اصلا ندارمش .... خدایا ، به قول سعدی : دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشت... و همچنین خدایا کمکم کن که ذهن و فکرم رها بشه...رها... به قول حافظ : خلوت دل نیست جای صحبت اغیار... ........... بسیار دعا باید کرد نفس سرکش رام شود. نوشته شده توسط م

برچسب: روزگار, نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 12:58

صفحه بندی